|
دست در گردن عصا از بيابان های برهنه می آيی تنها رويای رهگذران سمت چشم های غريب ترا می کاود به تابلويی می رسی که رهگذران شکسته را – نمی خواند تو می ايستی دست در گردن عصايی –پوک چشم هايت را می کاری و زل زده بيابان خاکستری را – سفر می کنی ناگهان سنگ ها می رويند و تو با دستی پر از سفر نا تمام جاده را با غروب تنها می گذاری + نوشته شده در 8:48 PM توسط f |
|
| ||||||