|
دود می خیزد
دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟ دست از دامان شب برداشتم تا بیاویزم به گیسوی سحر خویش را از ساحل افکندم در آب لیک از ژرفای دریای بی خبر بر تن دیوارها طرح شکست کس دگر رنگی در این سامان ندید چشم می دوزد خیال روز و شب از درون دل به تصویر امید تا بدین منزل پا نهادم پای را از درای کاروان بگسسته ام گر چه می سوزم از این آتش به جان لیک بر این سوختن دل بسته ام تیرگی پا می کشد از بام ها صبح می خندد به راه شهرمن دود می خیزد هنوز از خلوتم با درون سوخته دارم سخن + نوشته شده در 2:8 PM توسط f |
امشب ای شب! با چراغ شعر خويش جستجو دارم به باغ شعر خويش چشم خواهم ريخت در گيسوی گل جستجويش می کنم در بوی گل می نشانم من به راهش چشم را می کنم نذر نگاهش چشم را کوچه کوچه می روم دنبال او می زنم پر با صدای بال او ای سرانگشت تو معنای بهار بی تو حيران چشم گلهای بهار ای صدای مهربان در يادها کوهی از غم ماند با فرهادها ای صدای مهربان روزگار گل کن از سر شاخه های انتظار گل کن از آيينه های روبرو گل کن از صبح و صدای روبرو ای لب تو سلسبيل عاشقان چشمهای تو دليل عاشقان بی تو آغوش تماشايم تهی است از صدای عشق، لبهايم تهی است بی تو اندوه جهانی با من است سقف سرد آسمان بی روزن است بی تو مثل باد بی سامان شدم در غروب دشت سرگردان شدم + نوشته شده در 1:58 PM توسط f |
|
| ||||||