|
پنجره ای رو به تنهایی گشودم خود را به باد سپردم گیسوانم در باد رها من طعم تلخ اسارت را نچشیده بودم رها بی پروا فراموش شده از روز مرگی ها باز گشتم اما تن را به باد سپردم اندک مجال سکوت مجالم نمی دهد تا از اندوه دیرینه ام سخنی تازه کنم من از هجوم بادهای وحشی می ترسم بادهایی که مرا و تنها مرا می سوزاند باد می سوزاند باد ویران می کتد باد مرا بر باد خواهد داد. + نوشته شده در 8:9 PM توسط f |
بشنو همسفر من باهم رهسپار راه دردیم با هم لحظه ها رو گریه کردیم ما در صدایی بی صدای گریه بودیم ما از عبور تلخ لحظه قصه ساختیم شاید در این راه اگر با هم بمانیم وقت رسیدن شعر خوشبختی بخوانیم + نوشته شده در 8:5 PM توسط f |
وقتی شب........شب سفر بود توی کوچه های وحشت وقتی همسایه کسی بود واسه برونم به ظلمت وقتی زخم خنجر دوست بهترین لباس من بود وقتی هر ثانیه شب طنین هراس من بود تو با دست مهربونی به تنم مرهم کشیدی برام از روشنی گفتی حلقه شب دریدی + نوشته شده در 8:3 PM توسط f |
تقدیم به بهترینم وقتی می شی نیاز من اگه نباشی پیش من اشکای چشمامو ببین که می ریزه به پای تو بازم که بی قرارمو دلواپس نگاه تو تموم هستی منی بمون همیشه پیش من اگه شدم عاشق تو نذار که بی تاب بمونم لالایی شبام تویی نذار که بی خواب بمونم داررم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود جمله ها رو ولش کنیم عشقمو از چشام بخون + نوشته شده در 8:1 PM توسط f |
اگه قلبمو شکستی به فدای یک نگاهت این منم چون گل یاس نشستم سر راهت تو ببین غبار غم رو که نشسته بر نگاهم اگه من نمردم از عشق تو بدون که روسیاهم اگه عاشقی یه درده چه کسی این درد ندیده تو بگو کدام عاشق رنج دوری ندیده اگه عاشقی گناهه ما همه غرق گناهیم میون این همه آدم یه غریب و بی پناهیم تو ببین به جرمه عشقت پره پروازمو بستند تو ندیدی منه مغرور چه بی صدا شکستم
+ نوشته شده در 11:21 AM توسط f |
روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشم ميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز بیرون عشق نمياد ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم + نوشته شده در 11:18 AM توسط f |
|
| ||||||