|
نشنو از نی چون حکایت میکند بشنو از دل چون حکایت میکند نی چو سوزد شهر خاکستر شود دل چو سوزد خانه ی دلبر شود ************************* گفتمش دل میخری پرسید چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده کرد دل ز دستانم ربود وقتی به خود باز امدم او رفته بود جای پایش روی دل جا مانده بود ************************** سکوتم را به باران گریه کردم تمام زندگی را گریه کردم نبودی در فراق شانه هایت به هر خاکی رسیدم تکیه کردم ************************* آنگاه که خنده بر لبت می میرد چون جمعه پاییز دلم می گیرد دیروز به چشمانت گفتم برو امروز دلم بهانه ات می گیرد ************************* خواهم که قلب گرمت آماج غم نگردد باغ دلت الهی دشت ستم نگردد اشک ندامت ای جان از چشم تو نبارد دنیای ارزویت مرداب غم نگردد ************************** + نوشته شده در 10:53 PM توسط f |
|
| ||||||